5 دیماه: حالم خوش نبود رفتم حمام و ده نرفتم. هوا دل انگیز و آفتابی است؛ شاعرانه حالی دارم.. تنها و اندوه! عشق و نوشتن! و بیماری را دوست دارم لذتبخش است که ضعف هایم را می نمایاند و به خدایم نزدیکتر می کند؛حس پاکی و طهارت اما سالهاست که سلامتم و این سرما خوردگی، تحفه ای!

ششم دیماه: صبح راه افتادم بی تشویشی! در راه رزن، مرد کردی دو صندلی خالی را اشغال کرده بود و اجازه نداد زن و شوهری بنشینند و علیرغم اعتراض همه نم پس نداد و من کلی حال کردم! در اتوبوس تخت مردک روستایی می گفت: من کتابی دارم به اسم تصویرقیامت که می توانم آدمها و ماشینها را پودر کنم! بعد به من نگاه کرد و گفت: فقط لیسانسیه ها می توانند بفهمند من چه می گویم!! و گفت: شما الان مرا نمی بینید من کنار آن کتاب هستم! شما فتوکپی مرا می بینید! بعد ازظهر سومها مخصوصاً عزت حالم را گرفتند: تو معلمی بلد نیستی! نمی تونی درس بدی! نوشتم که به خانه نصرت آمده ام به پیشنهاد آهنگری که با هم باشیم و بعد منصرف شد؟ امروز آهنگری آمد و در درزگیری در و پنجره و کشیدن نایلون به شیشه پنجره ها کمکم کرد.

 هفتم دیماه: استخوانهایم از سرمای دیشب خشک شده و مدرسه و گرسنگی و سر درد. در کلاس دوم امروز عنان چشمانم در دستم بود.

هشتم دیماه 73: صبح، مهِ رؤیا گونه ای در آغوش تخت لمیده بود، توی صف بچه ها. روح الله فرهودی در گوش جلویی می گفت: بهترین معلم جهان! بعد از ظهرِ سرد بعد از سه ساعت انتظار، وانتی سر رسید، پشت وانت تا رزن لرزیدیم و من شادمان.

 یازدهم دیماه: عصر همان اندوه شاعرانه باز با من بود سعی دارم دوری از معشوق ازلی و ابدی اش بپندارم. امشب خواب خواهم دید که عورتم مکشوف است!

 13 دیماه: می دانید امروز چه شد؟ غروب کلاس اول همان دانش اموزان تهرانی که خیلی پسر مؤدب و دوست داشتنی ای برایم بود و حمید قاسمی- او هم همینطور- رفتار مفتضحانه ای کردند حسین پسر زود رنجی بود کنترلش را از دست داد و شروع کرد به دشنام من و دهاتیها! گفتم: بچه ها ناراحت نشین! عصبانیه! اما ول نکرد، شورش را درآورد نگاه حیرت زده بچه ها وادارم کرد که ببرمش دفتر. از دندان به جگر گذاشتنم تعجب کردند. ملکی عصبانی بود که چرا با نزدنم بچه ها را پر رو می کنم! معلم کلاس دوم ابتداییها گفت: بگیرشون زیر مشت و لگد.. به تختیها مهر و محبت نیومده! آمدم خانه؛ حسین بود که در میزد، در حالیکه به شدت گریه می کرد: آقا ما رو ببخشین! آقای ملکی مارو از مدرسه اخراج کرد! گفتم: اشکاتو پاک کن! عیبی نداره! بعد عذاب روحی شدیدی آمد سراغم: از اینور بام افتادی! محبتت احمقانه است.. رنج! رنج! رنج! شب با دو تا کاپشن و کلاه رفتم زیر لاحاف!

 14 دیماه: بامداد را با حافظ آغازیدم: هان مشو نومید چون واقف نئی از سرّ غیب باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور ظهر نان وپنیر می خوردم لبم به خاطر تبخال خون آمد و با نان قاطی شد: یکی را آب و نان آغشته در خون؟! ماجرای کلاس اول به خیر و خوشی تمام شد. عصر، عصر نا امیدی و وهم بود. شب علی اصغر و امرالله آمدند شب نشینی واز تاریخچه خونین روستاشان گفتند. شب نشینی بدون چای و میوه ای برگزار شد. صاحبخانه برایم چراغ آورد: خانۀ جان و تنش همیشه گرم!

 17 دی: یکروزِ ننوشتنی؛ معمولی و آفتابی.

 21 دی: بچه ها امروز از تنبیه شدنشان گله کردند. جرأت از خانه بیرون آمدن را هم ندارند اگر ملکی ببیند فردایش شلنگ است و اگر آهنگری ببیند بیگاری است: بیا موکتو بشور! بیا اینو بخر! گوسفند چرانی هم وحشتناک بود برایشان! گفتم: آدمای واقعی با غم بزرگوار میشن! باید غم و توی مشتتون بگیرین، بچلونین و کوچیکش کنین نه اینکه تو مشت غم له شید و حقیر! شب با تیموری آموزش خط را شروع کردیم و هر از گاه اصرار او به الفیه شلفیه بافی!

 22 دی: بالاخره دعایم مستجاب شد و صبح صادق دمید! در انتظار ماشین بیرون دِه سگها سر رسیدند رفتم بالای درخت! اما ولگرد بودند و بی آزار! خدا رحم کرد کسی ندید! که برف و بارانی درگرفت و سرمای سوزانی؛ اگر کسی می دید بد می شد برگشتم خانه، نانی برداشتم که هوا روشن شد دوباره آمدم سر راه! این صدای ماشین بود.. باورم نمی شد گوشۀ کلاهم را به دندان گرفته بودم و محگم گاز میزدم. اما توهّم بود بعد از دو ساعت و نیم وانتی سر رسید! دنیا در برابر چشمانم شکفت تا دمق پشت وانت سرما را تماشا کردم رزن که هوا سرد شد برادرانه جلو نشستیم روستاییهای جوان و با صفایی بودند و از حقوقم شگفت زده شدند!

 26 دی: شب که رفتم بازار، حال روحانی ای با من بود: خدایی که اینهمه مرا مورد لطف و نوازش قرار داده بود و آرامش عطایم کرده پس گناهانم را خواهد آمرزید. شب تولّد آقا امام زمان بود و حالی داشتم، حسی بی لک و آرام. و این خوشنویسی مرا و نگاهم را عوض کرده و حسّ دیگری در من تابانده؛ وقت مشق کردن حال مستانه و بی خودی دَرَم دمیده میشود افسوس که سه چهار حرف بیشتر بلد نیستم!

27 دی: شبِ تخت شبی دلگیر و خَلِش روح شیطان! قهقهه مرموزتنهایی! سکوت پرهیاهوی وهم! سرما؛ زوزۀ سگها؛ اتاق سرد.. تحمّل! تحمّل! تحمّل! شبی که ماه مراد از افق طلوع کند بود که پرتو نوری به بام ما افتد؟

 28 دی: تاب بی توجهی این دخترک را ندارم اما اگر بی توجهی کند من با گریختن از او به خود می کشانمش و شکارش! وبازروز از نو.. نیم نگاهی و دیگر هیچ؛ آنقدر که از پا درآید!! شور و اشک شبانگاه با آیات مولوی: ای عاشقان! ای عاشقان! هنگام کوچ است از جهان در گوش جانم میرسد طبل رحیل از آسمان این بانگها از پیش و پس، بانگ رحیل است و جرس هر لحظه ای نفس و نفَس سر می کشد در لامکان زین چرخ دولابی ترا، آمد گران خوابی ترا فریاد از این عمر سبک! رنهار از این خواب گران هر سوی شمع و مشعله، هر سوی بانگ و مشغله کامشب جهان حامله، زاید جهان جاودان اندر کشا کشهای او، نوش است ناخوشهای او آب است آتشهای او، بر وی مکن رو را گران در جان نشستن کار او، توبه شکستن کار او از حیلۀ بسیار او، این ذرّه ها لرزان دلان..

29 دیماه: آفتاب نیامده با تلنگر"آهنگری" به در و پنجره بیدار شدم. فردا مادر از معجزات امام( خمینی) می گوید: بابات می خواست زن بگیره پنج شب نه خوابید و نه چیزی خورد تا اینکه خواب امامو دید و سرد شد!

 دوم بهمنماه 73: شب مجموعه شعر قیصر امین پور را خریدم بابا دوباره مسخره کرد لای کتاب را باز کرد و خواند: انحنای روح من درد می کند! گفت: توی تقویمت می نویسی گشنه خوابیدم! به جای اینا بده یه چیزی بخور!!

 4 بهمن: پرنده ای بودم آزاد، با بچه ها سرخوش وبا معلمها پر از حرف و شور! آن تواضع مسخره و بی دلیلِ همیشگی با من نبود. اگر این لحظات همیشگی باشد تحولی است در زندگیم؛ دنیا و مردم آسمانی اند امروز! غروب رفتم خانه تیموری و باز اصرار او به الفیه بافی! می گفت: تو الان سنّت کمه، حرف می زنیم شورو می کنی به آیه و حدیث خوندن! بابا ما هم اندازه تو بودیم همینطور بودیم ولی خوش باش بابا! حال کن! خدایا! یعنی هر چه بزرگتر شوم عنان گسیخته تر می شوم؟ تنها تو نگاهبان ایمان من هستی! تا مرگ افزونش کن!یک شب تیموری ژیشم ماند در سرمای اتاق زیر پتو شروع کرد به ور رفتن بامن! بلند شدم و ایستادم هوا سرد بود. با ترس گفت: سرما می خوری بیا بخواب بابا! کاریت ندارم.

 5 بهمن: شب علی قاسمی پسر سعدا.. – دانش آموز کلاس اول- با خالهای روی دستش و آرامشِ علیرغم رمختی اش با حسن فتحی آمدند پیشم. به ایمان داشتن به خودشان تهییج کردم و اینکه خودشان را دست کم نگیرند و دیگر حرفها. نهم بهمن: با علی و بابا منتظر تاکسی بودیم اما هیچکس نگه نمی داشت! همه به آخوندها بدبین اند ما هم به آتش آنها می سوزیم.

 17 بهمن: صبح پیاده تا ترمینال رفتم با بار سنگینی بر دوش! صبح دل انگیزی بود سعی می کردم خودم را از فشارنگاههای مردم بیرون بکشم! چرا باید نگاه مردم اِنقدر مهم باشد؟ بگذار راحت باشند

 24 بهمن: صبح رنج سفر با من. در اتوبوس تخت می اندیشم اندوه را شاید شیطان در دلت می افکند تا از اندیشه و حرکت بازت دارد و هر اندیشه ای که از حرکت بازت دارد شیطانی است. شب آرامی است و باورم نمیشود که یکماه دیگر عید است.. چه زود و چه آرام.

 25 بهمن: عنقا شکار کس نشود دام باز چین!! ظهر پسر صاحبخانه در زد و گفت: آقا! بابام میگه کیرایا!

 29 بهمن: عصر در ویترین مغازه ای روی کارت پستالی نوشته بود: وصل نزدیک است! راستی مبارزان با گرانفروشی به گوز گوز افتاده اند!

 4 اسفند: غروب وقتی از بازار می آمدم یک لحظه دختر طبقه پایینی را دیدم .. خدایا بدهش! آینه در آینه شد دیدمش و دید مرا!

 7 اسفند: در خواب قیلوله دیدم که کسی در تاریکی می گفت: لکَ بُشری! .. با قایق کوچکی از میان گل و لای روستای تخت می خواهم بگریزم.. طبقه پایینی ها آمده بودند ناهار. غروب با علی تا ترمینال رفتم و از اشتیاقم به حوزه گفتم.

 8 اسفند: شب افطار مهمان تیموری ام تا به همراه آهنگری به ریشم بخندند که اصلاً به فکر حقوق و اضافه کاری نیستم؛ تا رنجور شوم.

 8 اسفند: خدا خدا می کنم که فردا عید فطر باشد تا بگریزم.. آه! خداحافظ ای ماهی که با خدایت حالی بود و خلوتی! آوخ که میروی و در این دنیا تنهایم می گذاری! شب مقام معظم رهبری فردا را عید فطراعلام کردند و من در تنهایی اتاقم گریستم و مستانه چای دَم کردم!

 13 اسفند: در آرامش خانه نوشای چنین گفت زرتشت: از فضیلت کوچک. به بام رفتم آفتابی به لطافت کودکی ها و بادی خنک؛ آسمانِ معظم، صاف و آبی و در افقها ابرهای پنبه گون و دستۀ کبوتران و صدای بی ادّعای موتوری یا ماشینی یادآور صلح و آرامش. چگونه این لحظه را می شد لاجرعه سرکشید؛ تنها پرواز.. بالهایم کو؟!

 14 اسفند: معلم بازنشسته چقدر با لهجۀ قزوینی از گرانی برایم زارید رفته بودم توی مغازه اش برای کپی سؤالات امتحانی؛ گفت: اگَه کاری پیدا کردی از آموزش و پرورش بیا بیرون! الان بچَه ها دورِبرِمَ گرفتن و دستِم خالی اس! تا چه بازی رخ نماید بیرقی خواهیم راند.

16 اسفند: عصر با همکارها رفتیم روستای "حی" مجلس ختم.. اندیشه جهان وطنی به ذهنم خطور کرده بود، باید شهر و ده و اسمها و جاها را از ذهنم بسترم. دنیای ما تنها زمینی است به هم پیوسته، نه نقشه ها و مرزها. بااین تصور دیگر درد غربت و تنهایی بی معنی است. در مسجد گریختن از منگنۀ نگاه آدمها را تمرین کردم: فاتحَه مع الصلوات!

 22 اسفند: چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم که دل به دست کمان ابرویی است کافرکیش! اگر قرار بود هستی را من اداره می کردم صحنه های جزیی را حذف می کردم و می پرداختم به کلّیات

 24 اسفند: امروز سرگرم امتحان و تصحیح اوراقیم. تیموری میان اوراق امتحانی دربه در دنبال مسائل جنسی دانش آمزان است و دخترها بیشتر خودشان را لو می دهند: یکی از دخترها عاشق همین حسین است سؤال این بود سهم مجید و احمد چقدر است؟ دخترک جواب داده بود سهم احمد فلان و سهم حسین فلان!!

 26 اسفند: درگذشت حاج احمد خمینی و مسجد و فاتحه خوانی.

29 اسفند: آخرین روز سال آفتابی؛ آرام. فوتبال در کمربندی شهر.

 29 فروردین 86: چه بتها که دربرابرم فرو نریخته اند! چه سیاهچاله ها که از میانشان نگذشته ام! چه اژدرها که به تیغ جسارتم به خون در نغلطیده اند.. و هنوز سیاهچاله ای دیگر دربرابرم ! اژدهایی پیش رویم وبتی که شکسته بودم به شکلی و صورتی دیگر درآغوشم! هنوز در کشاکش امواجم؛ روزی در اوج آسمانها و ساعتی فرو رفته در سیاهچاله ها.


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه نهم بهمن 1387 ساعت 9:20 موضوع | لینک ثابت