30 مرداد: خیابان طالقانی؛ روبروی قنادی به خودم گفتم: تو می تونی! و تنهایی رفتم تو وبستنی خریدم!
6 شهریور: کتابهای کنکور را گرفتم و نبرد با خودم را از امروز آغاز کردم با گذشته،خواب دیشب ، اوهام وعطسه ای که الان کردم!
10 شهریور: عصر رفتم خیابان خیام در حالیکه سعی می کردم با چشمهایم مبارزه کنم!
12 شهریور: گرماب؛ تقسیمات سازمانی معلمها و پرداختن به خانوم معلمی زیبا رو! آقای لشگری رییس اداره دستم را گرفت و گوشه حیاط بهم گفت: چون فرزند روحانی هستید و مذهبی ، می خواهیم از وجودتان در امور تربیتی استفاده کنیم ..و اضافه کاری و مأموریتهای زیاد..! شب در خانه معلم به آن زن زیبارو اندیشیدم و ریا کاری و دسمالی در اداره و پیش نماز شدن برای دانش آموزها و.. منصرف شدم!
13 شهریور: روستای" تخت" را انتخاب کردم یکی می گفت جای سرسبزیه! انتهای گرماب منتظر ماشین با پیرمردی همراه دخترش؛ می گفت: چرا باید یه دخترو بفرستن اینجا ؟ و هی گرماب را فحش داد!
16 شهریور: سر صبحانه حاجاقا گفت: خواب دیدم امریکا لشگر کشیده تا مرز ایران ولی داره برمی گرده! گفتم: حاجاقا یادته خواب دیده بودی مردم، مدرسه شیخ الاسلامو سنگبارون میکنن؟ حاجاقا که یاد خوابش افتاد درکمال حیرت گفت: الله اکبر!! ( شورش مردم قزوین)
26 شهریور. باید از رزن بروم، جاده همدان. : به سوی تخت روستایی در مرز زنجان وهمدان. در رزن خیلی زود اتوبوس خمسه از راه رسید- به این مناطق خمسه می گویند- در اتوبوس مجالی به اندوه کز کرده در دلم نمی دادم . یک ساعت بعد رسیدم. همه چیز آرام و روستا بزرگتر و زیباتر از قویی؛ با مسافراهل تختی که در اتوبوس کنارم نشسته بود رفتیم مدرسه کسی نبود. مرا برد خانه شان سرچشمه نگاه دختران را بر پوست صورتم حس می کردم. چه قدر تحویلم گرفتند محمد همین مسافری که مرا به خانه اش برد و برادرش ابراهیم و پدرشان که خیلی اهل خوش وبش بود وحرّاف.؛ زن پیرش گفت: ما مهمان معلمها هستیم! فامیلشان قاسمی بود بعدها فهمیدم که بیش از نیمی از مردم روستا فامیلشان قاسمی است. تنها چیزی که با خودم آورده ام رمان جزیره سرگردانی است و حکم کارگزینی! در مدرسه قیافه غلط انداز همکارها خیلی دلگیر بود ملکی - مدیر- گذاشت کف دستم که اگه فردا بری غیبت می خوری! قیافه معاونش شبیه محکومین فراری بود. عصر به لطف زبان ترکی ام خانه ای پیدا کردم سفید کاری و نقلی! شب همه خانواده قاسمی جمع بودند حتی دختر زیبایشان را که به محض ورود اتفاقی دیده بودمش و حالا باید مراقب می بودم که نگاهش نکنم! بعد از شام از معلم جانباز الموتی - موجی- گفتند که چهار سال پیش در سرما زیر برف و کولاک جان سپرده بود از سرما ناخنهایش ریخته بود و لباسش را کشیده بود روی سرش. بعد شروع کردند به فحش دادن آخوندها و گفتند: ما هم خدایی داریم دعاهامان بالاخره مستجاب می شود و از دست اینها و گرانی خلاص می شویم. وقتی گفتم: ملکی گفته غیبت می زنم مشتعلی گفت: ک.. غلط کرده پدرشو درمیارم! تازه خیلی چیز باشه خودم جات میرم کلاس!!
27 شهریور: کَکها نگذاشتند تا صبح بخوابم .. سحر چون خسرو خاور علم بر کوهزاران زد با محمد آمدیم سر راه و ساعتی انتظار اتوبوس را کشیدیم که بالاخره ساعت 8 سررسید تا آبگرم سه ساعتی وسط اتوبوس ایستادم و به دهاتیها نگاه کردم که لباس نو پوشیده بودند و تهرانی حرف زدند و چقدر هم لمباندند ومن چقدر گرسنه ام بود و این گرسنگی چه دوست داشتنی است انگاره پرده ها پیش چشمت کنار میروند.
28 شهریور: یک خروار اثاثیه داشتم در رزن مینی بوسی تا سه راه آرپادره رساندم معلمی اهل شمال همراهم بود دردشت لم یزرعی با سکوت مطلقش؛ چه لذتبخش بود چیزی نگذشت که کامیونی سررسید با راننده چاقی با آوازهای عایانه ا در چنته: عروسی و سربازی و مرگ! مرا برد ملابداغ، آبادی سرسبز و نشاط انگیزی بود همسایه تخت. انتهای ده وسایلم را پهن زمین کردم که بلافاصله یک مشت زن دوره ام کردند: آقا پارچه چی داری؟!! قیافه ام به دوره گردها میمانست ؟! ساعتها انتظارکشیدم تا سروکله مینی بوس تخت پیدا شد. مردم تخت چه سرخوش و بشاشند؛ از مش نجات می گفتند که زیر تراکتورش مرده بود می گفتند پول حجش را از توی حسابش بیرون کشیده بود یک تراکتور رومانیایی خریده بود به همین خاطر بهش می گفتند" حاجی رومان". عصر با محمد گشتی در تخت زدیم بزرگ است و مصفا. محمد با تمام بی بضاعتی مرا برد شام و قندهایم را خرد کرد و چقدر تحیل گرفت انگار فامیل بودیم. شب در خانه تازه خودم خوابیدم.
سی ام شهریور: در مدرسه خبری نبود، گاهی ثبت نام دانش آموزی و رفت و آمد این و آن. آهنگری- بچه ابهر و معلم علوم- هم از این خانه به آن خانه اسباب کشی می کند و آخرش هم می گوید: موقتیه! بهترین کسی است که به درد مدیریت مدرسه راهنمایی می خورد( هر دو مدرسه ابتدایی و راهنمایی در یک محل است) بی ملاحظه نسبت به بچه ها و رک و راست با آبادی! امروز پنج، شش تا از بچه ها زد که چرا دیر آمده اند! با او و تیموری رفتیم مسجد آبادی و او ازبلندگو بچه ها را به مدرسه فراخواند. عصر هم زد زیر دل هر دو تامان که بزن بریم!!
اول مهر73: امروز خیلی گرسنه بودم دیروز شام و ناهار نخورده بودم و امروز هم صبحانه و ناهار. بعد از ظهر در مدرسه انگوری خوردیم و مدرسه شیرتوشیر بود یکی از بچه های ابتدایی با گریه آمد تو که: آقا روح الله زد تو خایم! جابری معاون مدرسه شروع کرد به سرکار گذاشتن پسرک: کجات زد؟! -: اینجام! -: نشون بده ببینم! و پسرک شلوارش را کشید پایین و نشان داد! گفتند: بگو روح الله بیاید آقای خدابنده معلمشان دو تا خواباند زیر گوشش که دیگه اونجاتو نشون ندی! قبل ازظهر بچه های اول راهنمایی را گرفتند به کار توالت و تمیز کردن کثافات! باید بهشان بگویم تن به این کارها ندهند.
سوم مهر: هنوز معلم ریاضی از تهران نیامده حوله ام در خانه اش جا مانده و دو روز است نماز نخوانده ام!- بچه تهران است آرام و بی سرو صدا- خودش می گوید دانشگاه را رها کرده و وارد آموزش پرورش شده آنها هم پرتش کرده اند اینجا.
4 مهر: صبح پشت درکلاس یکدفعه وحشت برم داشت راسراسی دار میرم کلاس؟! در را باز کردم در حالیکه سعی می کردم راه ترس را ببندم گاهی صدایم هم می لرزید اما بچه های آرامی بودند و بی درد سر! دخترها کمی وراجی می کردند، دلم نیامد جلوی زبانم را بگیرم: شما دارید برای دوران پیرزنیتون تمرین می کنید؟! غروب با آهنگری رفتیم حمام ده و باز ابای من از عور شدن.. غروب وهم آلود، بخارحمام و آدمهای لخت، آغاز آفرینش را تداعی می کرد. حمامش بد نیست بزرگ است وچند تایی دوش دارد. اما نگاهها.. از خودم بدم می آید بخاطراین توهمات! شب با تخم مرغ و بنان و مرا ببوس گذشت.
5 مهر: خواب(آزیتا) معشوقه دوران نوجوانی رامی دیدم. سعادت نبود که به من تلنگرمی زد؟ معلمها چه ملال آورند توی دفتر می نشینند و حرفهای صد تا یک غاز می زنند اضافه کارا چی شد حقوقمون کمه وقس علیهذا. مثل لاک پشت گوشه دفتر سرم را توی لاکم می کنم.. حرفها مثل بخار چای روی میز بالا میرود ومحومی شود.
9 مهر: شب حشره ها دمار از روزگارم درآوردند دو ساعت هم نخوابیدم و به اول شدن درکنکور فکر میکردم باد وباران شدیدی بارید و وزید.
10 مهر: پسرهای کلاس دومی خیلی سرتقند دنبال فرصت می گردند که دخترها را دید بزنند! چه کار می توانم بکنم اگر عکس العمل نشان دهم حساس تر می شوند.
11 مهر: ظهر آمدم سیب زمینی سرخ کنم دستم سوخت نصف سیب زمینی ها هم سوخت لباس و پرده اتاق هم زرد چوبه ای شد و اتاق پرِ دود!! شب برق اتصالی پیدا کرد مجبور شدم توی تاریکی زبان بخوانم. دوتا سیب زمینی خوردم و حشره ها باز چقدر اذیتم کردند.
12 مهر: شام پیش آهنگری بودم دل به همکاری سپرده و شنیده بود که گفته: این آدم حزب اللهیه وسخت گیره! حالا چند روز است مجبور شده لباسش را بگذارد توی شلوارش و آستینها را بالا بزند و دگمه یقه اش را باز بگذارد!
13 مهر: امروز کلاس دوم انشا داشتند یکی دوتا از دخترها استعداد عجیبی دارند بهشان گفتم که به محیط اطرافشان بیشتر توجه کنند و از سهراب برایشان خواندم که چطور به محیط اطرافش توجه می کرده: : موسم توت و خیار، ذهنم از وزوز آقای معلم خالی، در عوض کیف دبستانی من ، تابش زمزمه زنجره بود... صبح زن همسایه صدا می زد: آآی ی آشغالی! من که در مشت خودم خاطره گلدان را آب می دادم ، پیش خود گفتم: افسوس! صبر باید کرد تا دهنها قفس سهره شود. و آب را گل نکنیم... زنگ که خورد ساک را برداشتم و زدم توی جاده. 45 دقیقه ای راه رفتم و آواز خواندم تا اتوبوس تخت اتفاقی سررسید. در راه رزن، قزوین راننده پیر با جوانی کنار من درد دل می کرد سر دعوایی چهار سال افتاده بود زندان.. جوان هم گفت: که او را با دختری گرفته بودند و سه ماه انداخته بودنش زندان؛ می گفت: زندان وحشتناک ترین جای دنیاس! پیر مرد در تأییدش گفت: بعضیا تو زندان یه دارویی می خوردن که دل وجیگرشون از دهنشون بیرون میزد و میمردن و راحت میشدن!!
15 مهر: راه افتادم سوسماری لغزید، در رزن کمان ابرویی دل و دین برد و روی نهان کرد. سه راه "آرپادره" پیاده شدم، آسمان لطف کرد و بارید آواز می خواندم و زیر باران حالی می کردم یکساعتی راه آمدم تا اینکه وانتی سررسید پیرمردها کز کرده گوشه اش. تخت آفتابی بود ومن تَر! چه حالی دارم امشب.. تنهایی غریب است اما نه نفسگیر!
16 مهر: دارم بخاطر حرف زدن زیاد توی کلاس به کلامم مسلط می شوم. آقای اندرز معلم شمالی کلاس اولیها توی دفتر گفت: چرا پیاده می رفتی هزاران خطر دربیابان انتظار آدم را می کشه. بعد حادثه پارسالش را تعریف کرد: شب با زن و بچه از مهمانی برمی گشته اند سر کوچه ای خلوت، گرگی منتظرشان! موی بدنشان سیخ می شود- قیافه اش طوری شده بود که انگار گرگ همین الان جلوی چشمش است- با خودم یه لحظه گفتم: اگه حمله کنه بچه تو بغلمو پرت می کنم جلوشو فرار می کنم! گوشاش سیخ بود یاد حرف روستاییا افتادم خم شدم که سنگی بردارم گرگ ازآنور کوچه فرار کرد و ما هم از اینور! رحمانی و تیموری آمدند خانه من، براشان نوار گذاشتم رحمانی جلوی چشم تیموری یواشکی چند تا نوار گذاشت توی کاپشنش، تیموری هم نامردی نکرد ومچش را گرفت. رحمانی هم خنده کنان نوارها را خالی کرد روی زمین! پمپ آب آقای حسنی را هم چند روز پیش زده اند! به سال سومیها که با نفرت از دزدی حرف می زدند گفتم: هر کسی دو نیروی خوب و بد در وجودش هست منصور حلاج حتی شیطان را به خاطر اینکه فقط می خواسته دربرابر خدا سجده کند ستایش کرده. دخترک سال اولی بهم گفت: آقا براتون نون بیاریم؟ نمی دانستم چه بگویم؛ گفتم: بیار! و غروب دخترک بزک کرده نان آورد! خدایا! پناه بر تو دخترک زیبای کلاس دوم، نیش بر دل می زند!!
17 مهر: ناهار با آقای تیموری خانه یکی از دهاتیها دعوت بودیم ( ناهار عروسی) و تیر نگاه آهویی! دهاتیها به سرعت ناهار را می خورند وهمه با هم کنار میروند اما اینبار من و تیموری نصف ناهار را هم نخورده بودیم تیموری زیر لب گفت: غذاتو بخور بی خیال شو! همه لنگ در هوا، برّو برّ به ما زل زده بودند!
19 مهر: گرگ و میش هوا برخاستم نیم ساعتی توی تاریکی کنار در ایستادم گوش به صدای سگها گوش دادم . برای گرفتن حقوق میروم قیدار در راه حال نزاری داشتم اگر نمی رسیدم به بانک؟! فقط نود تومن پول توی جیبم بود! می ترسیدم کرایه صدتومن باشد! اگر به بانک نمی رسیدم چطور باید برمی گشتم؟! انگار دنیا را درهم فشرده بودند در من! مثل "اطلس" دنیا بردوشم بود بی آنکه توان اطلس را داشته باشم! داغ شده بودم؛ به خدا توکل کردم کرایه هشتاد تومن بود! نیمی از عمرم برگشت! با ناامیدی فیش را زیر دماغ متصدی بانک گذاشتم : نه هزار تومن! درود بر زندگی!! چه لطفی! چه کرمی! می لرزیدم عرقم سرد شده بود!
22 مهر: این صدای نوارمینی بوس تخت است که می شنوید: دیدم یه دختر کرمکی لالالالا.. قر زدمش زورکی لالالالا!! باران گرفته و دلم ؛ اما زیاد به دل غمگینم رو نمیدهم. ناهار و شام یوخدی! وشب با کاپشن می خوابم.
25 مهر: در هوای ابری بامداد به سمت تخت راه افتاد در ساکم چراغ نفتی و تابش زمزمه زنجره! پرواز به سراغم آمده بود شورانگیز! اما راننده در سلطان آباد به خاطر نبودن مسافر برگشت قزوین و در آوج هم نیم ساعتی خراب شد! به بچه های کلاس می اندیشم .. بعد از ظهر به کلاس سومیها گفتم: فکر نکنید شما یه مشت بچه روستایی و دورافتاده اید! شما یه نفر نیستید! شما یه دنیایید! یه اندیشه اید!
26 مهر: قبل از ظهر ازمدرسه که برمی گشتم هوای بارانی و سرد اندوهش را حقنه ام کرد. شب تخم مرغی که تازه یاد گرفته ام نسوزانمش را با آوای محزون شجریان خوردم: "شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم" و با این جمله نهج البلاغه نیرویی گرفتم: بر تصمیم خود ثابت قدم و استوار باش.
27 مهر: صبحانه که خبری نیست ناهار هم نان خالی و شب تخم مرغ آب پز! مبارک است این سختی ها برایم این فکرخوشی است که می ترساندم! بیشترین عذابم حمام است و نمازی که روی دستم میماند. امروز قرار بود بروم ملابداغ تا با ماشینی برویم گرماب برای کلاسهای ضمن خدمت اما گرسنگی و ضعف اجازه نداد. شب آقای خدابنده و مرادی مستخدم مدرسه بهم سرزدند از قیافه شان پیدا بود که برای شام آمده اند اما جز تخم مرغ روی تاقچه چیزی ندیدند، مجبور شدند بگویند: اومدیم بهت سربزنیم! -: لطف کردین! چوخ ممنون!!
28 مهر: قبل از ظهر با همکارها والیبال بازی کردیم اما ضعف باعث می شد مدام زمین بنشینم! برای چه می نویسم؟! اول آبان: در راه ابهر قزوین سربازی یک جوان را به جرم مشروب خواری می برد چوبیندر( زندان حومه زوین) جوانک می گفت: هشتاد ضربه شلاق میزنن اما پنج شیش تای اولو که زدن آدم سر میشه دیویستا بزنن!! و ظهرچقدر هوای ... کرده بودم!!
دوم آبان: « روز مولوی » نزدیکای رزن کشف بزرگی کردم: دنیا هر لحظه متولد می شود.. کوهها و آدمها و شهر.. و من! دیگر نباید با گذشته ام با خاطره ام پا به جایی بگذارم . دیگر هر لحظه متولد می شوم دنیا هم متولد می شود. اگر بتوانم هر لحظه تازه شوم، عوض شوم! اگر این افکار وهم نباشد یا خلسه ای آنی و زود گذر! چه لذتی بردم امروز از زندگی و دنیا توی رزن. مولوی هم شعری دارد: نو به نو می گردد این دنیا وما بی خبر از نو شدن اندر بقا. روزی تاریخی است برایم!.. نه! تمام روزهایم تاریخی و جاودانه است! تمام لحظاتم!
بیستم فروردین 86: آیا کسی صدای مرا می شنود؟ احساس می کنم شاهزاده ای هستم که توی این هلفدانی .. طویله، گمنام و تنها به بردگی گمارده شده. از اسب افتاده! تنها دم و بازدمم ایمان و امید است. دیگر هیچ ندارم هیچ! و هر شب کاغذ رویاهایم را قبل از خواب زمزمه می کنم. حد وسطی ندارد یا معجزه یا..!
4 آبان 73: باز برای سومها رفتم بالای منبر که مثل دیگران زندگی نکنید، دنبال آنها راه نیفتید، خودتان زندگی را لمس کنید، خودتان دنبال خدا بگردید، چون دیگران میگن خدا هست شما هم چشم بسته نگید هست! اگه همه میگن آتیش میسوزونه شما برید دست به آتیش بزنید شاید شمارو نسوزوند!.. و شعر عقاب خانلری را برایشان خواندم: .. سالها باش و بدین عیش بناز تو ومرداب و تو و عمر دراز..! عزت قاسمی پسر باهوش و جسوری است گاهی بلند می شود و حرفهای مرا رد می کند و نظر خودش را می دهد بچه ها عکس العمل نشان می دهند: یعنی میگی آقا غلط میگه؟! قبل از ظهر یکی از دومها شلوغ کرد با چک و سیلی چپ و راستش کردم.
5 آبان: صبحدمان که سعی کردم تازه اش ببینم کرایه عباس صاحبانه را دادم سر پانصد تومن توافق کردیم، پول خرد نداشتم ششصد تومن دادم، عباس هم همه را گذاشت تو جیبش! مردم بالادست چه صفایی دارند! کلاس پرورشی را بی خیال شدم و راه افتادم یکساعت و نیم پیاده روی و آواز.
6 آبان: با علی رفتیم آموزشگاه فارابی. یارو گفت: دوشنبه ها کلاس زبان تشکیل میشه و چون نمی تونی بیایی بهتره در کلاس مثلاً عربی شرکت کنی!! حسابی هم در بانک تجارت باز کردم ورود به دنیای آدمها!
8 آبان: امروزها خبر داغ، مبارزه دولت با گرانی است می گویند چون آمریکا آمده خلیج فارس و خیال حمله دارد! تشنگی من به حقیقت با جبر کنکور همزمان شده، کتابهای آیت الله مطهری یکطرف و اباطیل کنکور یکطرف. دیروز بدون اینکه دفترچه حسابم را بگیرم از بانک بیرون زده بودم مادرم گفت: اگه بیسواد بودی چیکارمیکردی؟!
9 آبان: صبح از باران دیشب خیس بود. ساعت 7 راه افتادم وقتی بارم زیاد است کفری ام اینبار سعی کردم راحت باشم و موفق شدم. مینی بوس رزن سرد بود، کشتی نفس گاه می شکند و گاه می گذرد. در اتوبوس تخت اول شکست اما بالاخره گذشت! چه بارانی می آمد محمد پسر عزیز که هر وقت می آید و میرود باید موکت را جارو کنم گفت: از صبح داره می باره! مدرسه که رفتم عزت گفت: آقا دلم برات تنگ شده بود! علی قاسمی عصر برایم شیر آورد اما پایم خورد به کاسه و ریخت یاد حرفهای شیخ حسین در مسجد النبی افتادم و گریستم! دم غروب یکی از اهالی با یک میله آهنی آمد وسط اتاق و گفت: شام بیا خانه ما.. نترس عروسیه!! وقتی از شام برمی گشتم هوا تاریک بود آیت الکرسی ام اثر کرد و سگ وسط کوچه بی خیالم شد دلم از شوق تپید اما چند لحظه بعد روستایی سررسید و سگ همچنان بی صدا!
11 آبان: دومها چنان کفری ام کردند که بستمشان به ترکه! زنگ تفریح آقای خدابنده - آموزگارابتدایی- ده، دوازده تا کلاس دومی را آورد دفتر و مدیر افتاد به جانشان نفری شاید بیست ترکه. دفتر را اشک و فریاد پر کرده بود ملکی که دید صدای بچه ها الان رسوایی به بار می اورد گفت که با دهان بسته گریه کنند!!خدابنده و مرادی کرکر می خندیدند، در آن هیرّو ویر از دهن یکی از بچه ها آدامسی بیرون افتاد. ملکی گفت: ورش دار! بذار تو دهنت!-: نه آقا! -: یاللا! پسرک با چه اکراهی آدامس را برداشت و گذاشت دهنش! ملکی باز گفت: بندازش زمین! ورش دار!.. بنداز تو سطل آشغال! بعد یکی را نشاند روی صندلی پاهایش را بلند کرد چند ترکه به پروپایش کوفت وخسته و له له زنان رها کرد. تظاهرات روز دانش آموز امروز برگزار شد
( بخاطرجمعه بودن سیزدهم). شبها خواب غذا و برنج می بینم!
15 آبان: مادرم خواب دیده بود بستهآی پستی را دیده بود که روی آن نوشته بودند: آقا داود! امیدوارم در کنکور سال 74 قبول شوید. پاکتو باز کردم پیرهن خیلی خوشگلی بود، پوشیدی شونه هاش گلدار. فکر کردم : زن را پیراهن مرد قرار دادیم!
25 آبان: این بچه ها چه زجری می کشند از دست کارهای اجباری خانه؛ و پدرانشان اجازه نمی دهند که ادامه تحصیل بدهند بخاطر کار کشیدن! گفتم هرطوری هست باید بگریزند ازدست این زندگی یکنواخت سخت! چند روزه عمر را برای خدمت به این گاو و گوسفندها در طویله، به دنیا نیامده اند: فرار کنید برید مدرسه شبانه روزی- زرین آباد- و بعد داستان مردی که مرد بود ریچارد رایت را برایشان خواندم پسرکی که از خانه می گریزد و آزاد میشود و داستان کودکیهایم را برایشان تعریف کردم، شرارتها و دزدیهایم!
26 آبان: صبح که هنوز آفتاب نزده بود زدم توی کوچه های ده. باران دیشب ادامه داشت تا قیدار توی مینی بوس ایستادم. هر وقت می خواهم حقوق بگیرم کارمند بانک شک می کند: مرادی که تو نیستی؟ -: پس کیه؟! بخاطر ریش و سبیلهایی که هنوز در نیامده!
16 آذر: تنهایی شبانه سوقم می داد به درّه نا امیدی و حرمانها!
قاصد روزان ابری داروک!
کی می رسد باران؟
در درون کومه تاریک من
در بساطی که بساطی نیست
و جدار دنده های نی
دارد از خشکیش می ترکد
چون دل یاران که در هجران یاران.
25 فروردین 86: حالا درکجای جهانم؟ مرز سیاهی و سفیدی. روشنایی و تاریکی. هستی و نیستی. دوزخ و بهشت. کدام را انتخاب می کنم. جهنم امن دانایی و روزمرگی! تقلید و بردگی! مذهب واندوه؟ یا بهشت تاریک شورش و دیوانگی! سرکشی وعصیان! آزادی ومهر! کودکی و شادی؟
سوم دیماه 73: طالع بینی هندی: من مردی قسی القلب با شعله های عشقی جاودانه، اراده ای قوی، با شرم و حیا! توی ماشین محسن در کوچه ای تاریک از تنهایی جانکاهمان نالیدیم و چه شبهایی است این شبهای جوانی!
5 دیماه: حالم خوش نبود رفتم حمام و ده نرفتم. هوا دل انگیز و آفتابی است؛ شاعرانه حالی دارم.. تنها و اندوه! عشق و نوشتن! و بیماری را دوست دارم لذتبخش است که ضعف هایم را می نمایاند و به خدایم نزدیکتر می کند؛حس پاکی و طهارت اما سالهاست که سلامتم و این سرما خوردگی، تحفه ای!
ششم دیماه: صبح راه افتادم بی تشویشی! در راه رزن، مرد کردی دو صندلی خالی را اشغال کرده بود و اجازه نداد زن و شوهری بنشینند و علیرغم اعتراض همه نم پس نداد و من کلی حال کردم! در اتوبوس تخت مردک روستایی می گفت: من کتابی دارم به اسم تصویرقیامت که می توانم آدمها و ماشینها را پودر کنم! بعد به من نگاه کرد و گفت: فقط لیسانسیه ها می توانند بفهمند من چه می گویم!! و گفت: شما الان مرا نمی بینید من کنار آن کتاب هستم! شما فتوکپی مرا می بینید! بعد ازظهر سومها مخصوصاً عزت حالم را گرفتند: تو معلمی بلد نیستی! نمی تونی درس بدی! نوشتم که به خانه نصرت آمده ام به پیشنهاد آهنگری که با هم باشیم و بعد منصرف شد؟ امروز آهنگری آمد و در درزگیری در و پنجره و کشیدن نایلون به شیشه پنجره ها کمکم کرد.
هفتم دیماه: استخوانهایم از سرمای دیشب خشک شده و مدرسه و گرسنگی و سر درد. در کلاس دوم امروز عنان چشمانم در دستم بود.
بیست و هفتم فروردین 86: جهانی از رویا وخیال را سعی دارم که بسازم. در اعماق زمین شاید یا اوج قله های لانگاپارگات و بالاتر و زیرتر! همینجا، همین شهر، میان آدمها. جهان من همین لحظۀ جستجو است؛ آفریدن، همین لحظۀ دررؤیا است و دیگر هیچ. همین در اعماق بودن میان مردگان یا در اوج میان جانها. حقیقت هیچ نیست مگر رفتن به جستجوی شورانگیز هیچ. از خیالی به خیالی دیگر.. ازتاریکی به تاریکی.. از زندگی به زندگی.
مولانا: بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزد ولی مکش تو چو تیرش، که از کمان بگریزد چه نقشها که ببازد، چه حیله ها که بسازد به نقش، حاضر باشد، ز راه جان بگریزد بر آسمانش بجویی، چو مه ز آب بتابد در آب چونکه درآیی، بر آسمان بگریزد ز لا مکانش بخوانی، نشان دهد به مکانت چو در مکانش بجویی، به لامکان بگریزد ز پیک تیز رو اندر وجود، "مرغ گمانست" یقین بدان که یقین وار از گمان بگریزد از این و آن بگریزم، زترس، نی ز ملولی که آن "نگار لطیفم" از این و آن بگریزد!
هشتم دیماه 73: صبح، مهِ رؤیا گونه ای در آغوش تخت لمیده بود، توی صف بچه ها. روح الله فرهودی در گوش جلویی می گفت: بهترین معلم جهان! بعد از ظهرِ سرد بعد از سه ساعت انتظار، وانتی سر رسید، پشت وانت تا رزن لرزیدیم و من شادمان.
یازدهم دیماه: عصر همان اندوه شاعرانه باز با من بود سعی دارم دوری از معشوق ازلی و ابدی اش بپندارم. امشب خواب خواهم دید که عورتم مکشوف است!
13 دیماه: می دانید امروز چه شد؟ غروب کلاس اول همان دانش اموزان تهرانی که خیلی پسر مؤدب و دوست داشتنی ای برایم بود و حمید قاسمی- او هم همینطور- رفتار مفتضحانه ای کردند حسین پسر زود رنجی بود کنترلش را از دست داد و شروع کرد به دشنام من و دهاتیها! گفتم: بچه ها ناراحت نشین! عصبانیه! اما ول نکرد، شورش را درآورد نگاه حیرت زده بچه ها وادارم کرد که ببرمش دفتر. از دندان به جگر گذاشتنم تعجب کردند. ملکی عصبانی بود که چرا با نزدنم بچه ها را پر رو می کنم! معلم کلاس دوم ابتداییها گفت: بگیرشون زیر مشت و لگد.. به تختیها مهر و محبت نیومده! آمدم خانه؛ حسین بود که در میزد، در حالیکه به شدت گریه می کرد: آقا ما رو ببخشین! آقای ملکی مارو از مدرسه اخراج کرد! گفتم: اشکاتو پاک کن! عیبی نداره! بعد عذاب روحی شدیدی آمد سراغم: از اینور بام افتادی! محبتت احمقانه است.. رنج! رنج! رنج! شب با دو تا کاپشن و کلاه رفتم زیر لاحاف!
14 دیماه: بامداد را با حافظ آغازیدم: هان مشو نومید چون واقف نئی از سرّ غیب باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور ظهر نان وپنیر می خوردم لبم به خاطر تبخال خون آمد و با نان قاطی شد: یکی را آب و نان آغشته در خون؟! ماجرای کلاس اول به خیر و خوشی تمام شد. عصر، عصر نا امیدی و وهم بود. شب علی اصغر و امرالله آمدند شب نشینی واز تاریخچه خونین روستاشان گفتند. شب نشینی بدون چای و میوه ای برگزار شد. صاحبخانه برایم چراغ آورد: خانۀ جان و تنش همیشه گرم!
17 دی: یکروزِ ننوشتنی؛ معمولی و آفتابی.
21 دی: بچه ها امروز از تنبیه شدنشان گله کردند. جرأت از خانه بیرون آمدن را هم ندارند اگر ملکی ببیند فردایش شلنگ است و اگر آهنگری ببیند بیگاری است: بیا موکتو بشور! بیا اینو بخر! گوسفند چرانی هم وحشتناک بود برایشان! گفتم: آدمای واقعی با غم بزرگوار میشن! باید غم و توی مشتتون بگیرین، بچلونین و کوچیکش کنین نه اینکه تو مشت غم له شید و حقیر! شب با تیموری آموزش خط را شروع کردیم و هر از گاه اصرار او به الفیه شلفیه بافی!
22 دی: بالاخره دعایم مستجاب شد و صبح صادق دمید! در انتظار ماشین بیرون دِه سگها سر رسیدند رفتم بالای درخت! اما ولگرد بودند و بی آزار! خدا رحم کرد کسی ندید! که برف و بارانی درگرفت و سرمای سوزانی؛ اگر کسی می دید بد می شد برگشتم خانه، نانی برداشتم که هوا روشن شد دوباره آمدم سر راه! این صدای ماشین بود.. باورم نمی شد گوشۀ کلاهم را به دندان گرفته بودم و محگم گاز میزدم. اما توهّم بود بعد از دو ساعت و نیم وانتی سر رسید! دنیا در برابر چشمانم شکفت تا دمق پشت وانت سرما را تماشا کردم رزن که هوا سرد شد برادرانه جلو نشستیم روستاییهای جوان و با صفایی بودند و از حقوقم شگفت زده شدند!
26 دی: شب که رفتم بازار، حال روحانی ای با من بود: خدایی که اینهمه مرا مورد لطف و نوازش قرار داده بود و آرامش عطایم کرده پس گناهانم را خواهد آمرزید. شب تولّد آقا امام زمان بود و حالی داشتم، حسی بی لک و آرام. و این خوشنویسی مرا و نگاهم را عوض کرده و حسّ دیگری در من تابانده؛ وقت مشق کردن حال مستانه و بی خودی دَرَم دمیده میشود افسوس که سه چهار حرف بیشتر بلد نیستم!
27 دی: شبِ تخت شبی دلگیر و خَلِش روح شیطان! قهقهه مرموزتنهایی! سکوت پرهیاهوی وهم! سرما؛ زوزۀ سگها؛ اتاق سرد.. تحمّل! تحمّل! تحمّل! شبی که ماه مراد از افق طلوع کند بود که پرتو نوری به بام ما افتد؟
28 دی: تاب بی توجهی این دخترک را ندارم اما اگر بی توجهی کند من با گریختن از او به خود می کشانمش و شکارش! وبازروز از نو.. نیم نگاهی و دیگر هیچ؛ آنقدر که از پا درآید!! شور و اشک شبانگاه با آیات مولوی: ای عاشقان! ای عاشقان! هنگام کوچ است از جهان در گوش جانم میرسد طبل رحیل از آسمان این بانگها از پیش و پس، بانگ رحیل است و جرس هر لحظه ای نفس و نفَس سر می کشد در لامکان زین چرخ دولابی ترا، آمد گران خوابی ترا فریاد از این عمر سبک! رنهار از این خواب گران هر سوی شمع و مشعله، هر سوی بانگ و مشغله کامشب جهان حامله، زاید جهان جاودان اندر کشا کشهای او، نوش است ناخوشهای او آب است آتشهای او، بر وی مکن رو را گران در جان نشستن کار او، توبه شکستن کار او از حیلۀ بسیار او، این ذرّه ها لرزان دلان..
29 دیماه: آفتاب نیامده با تلنگر"آهنگری" به در و پنجره بیدار شدم. فردا مادر از معجزات امام( خمینی) می گوید: بابات می خواست زن بگیره پنج شب نه خوابید و نه چیزی خورد تا اینکه خواب امامو دید و سرد شد!
دوم بهمنماه 73: شب مجموعه شعر قیصر امین پور را خریدم بابا دوباره مسخره کرد لای کتاب را باز کرد و خواند: انحنای روح من درد می کند! گفت: توی تقویمت می نویسی گشنه خوابیدم! به جای اینا بده یه چیزی بخور!!
4 بهمن: پرنده ای بودم آزاد، با بچه ها سرخوش وبا معلمها پر از حرف و شور! آن تواضع مسخره و بی دلیلِ همیشگی با من نبود. اگر این لحظات همیشگی باشد تحولی است در زندگیم؛ دنیا و مردم آسمانی اند امروز! غروب رفتم خانه تیموری و باز اصرار او به الفیه بافی! می گفت: تو الان سنّت کمه، حرف می زنیم شورو می کنی به آیه و حدیث خوندن! بابا ما هم اندازه تو بودیم همینطور بودیم ولی خوش باش بابا! حال کن! خدایا! یعنی هر چه بزرگتر شوم عنان گسیخته تر می شوم؟ تنها تو نگاهبان ایمان من هستی! تا مرگ افزونش کن!یک شب تیموری ژیشم ماند در سرمای اتاق زیر پتو شروع کرد به ور رفتن بامن! بلند شدم و ایستادم هوا سرد بود. با ترس گفت: سرما می خوری بیا بخواب بابا! کاریت ندارم.
5 بهمن: شب علی قاسمی پسر سعدا.. – دانش آموز کلاس اول- با خالهای روی دستش و آرامشِ علیرغم رمختی اش با حسن فتحی آمدند پیشم. به ایمان داشتن به خودشان تهییج کردم و اینکه خودشان را دست کم نگیرند و دیگر حرفها. نهم بهمن: با علی و بابا منتظر تاکسی بودیم اما هیچکس نگه نمی داشت! همه به آخوندها بدبین اند ما هم به آت